جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

1599

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

مىسازد . اين داستان در عين حال داستان پيمانى را كه در فصل گذشته به آن اشاره كرديم به ياد ما مىآورد . همان پيمانى كه پدران يزيد در مقابل آن موضع انكار و دشمنى به خود گرفتند و نياكان حسين ( ع ) به حمايت و تبليغ آن پرداختند « تا اين كه به وسيله اين پيمان در كنار ستمديده باشند تا او را به حقش برسانند . . . و نيرومند را از ستمگرى به ضعيف و مردمان بومى را از ظلم به غريب باز دارند . » آرى اين حادثه‌اى است كه در يك سوى آن حسين ( ع ) و خاندانش و در سوى ديگر يزيد و بيشتر بنىاميه قرار گرفته بودند و اينك خلاصه‌اى از آن داستان : يزيد ، داستان زيبايى ارينب بنت اسحاق ، همسر عبدالله‌بن سلام قريشى را شنيد . او از زيبارويان زمان خود و از مؤدبترين و ثروتمندترين زنان عصر خويش به شمار مىرفت . يزيد وصف او را شنيده و شيفته او شده بود . هنگامى كه صبر يزيد در اين عشق به پايان رسيد ، شرح اين بىتابى را براى يكى از نزديكان پدرش به نام « رفيق » نقل كرد . رفيق هم موضوع را با معاويه در ميان گذاشت و گفت : كاسه صبر فرزندت يزيد لبريز شده است . معاويه كسى را پيش يزيد فرستاد و از وضع او جويا شد . يزيد هم داستان عشق خود را شرح داد . معاويه به پسر خود پيام داد كه : صبر كن و مهلتى بده ! يزيد گفت : به چه چيزى صبر كنم در حالى كه اميد من از ارينب قطع گرديده است . معاويه به يزيد گفت : راز خود را پنهان‌دار ، زيرا برملا شدن اين داستان ، به زيان تو خواهد بود . خدا آنچه را در نظر گرفته پيش مىآورد و آنچه بايد پيش آيد پيش مىآيد .